همه رویاهایم
حتی زندکی نصفه و نیمه ام را به باد داده ام
و پشیمانم که روزی
ترانه خوان چشمانت شدم
صبح به صبح به رفتن فکر می کنم
ظهر که می شود
تردید به سراغم می آید
شب ها دوباره دلتنگ آغوشت می شوم
همه چیز خوب نیست
کمی مکث می کنم
درونم قیامت است
ظاهرا آرامم
باور کرده ای
که سازگاری میکنم
من از درون خودم را نابود کرده ام
لبخند را بر صورتم نقاشی می کنم
مبادا آرامشت را بر هم بزند
آشفتگی هایم
بهت زده می شوم
از آن همه آرزو که آن شب سرد و تاریک به خواب سپرده شد
من امروز اسیر سیاهی بی رویایی مانده ام
و چشمانم سویی برای دیدن آرزوها ندارد
گاه سر بر می آورم
و آهی با حسرت می کشم
همین کفایت می کند گویا
روزهایی که به سختی می گذرند
کار خسته ام کرده
از همه بدتر دست و پامه که خواب می ره
شاید از بی تحرکی مزمن باشه
خودمو می کشونم
و می رم سر کار و هزار بار می گم کاش زندگی یه جور دیگه بود
بهانه ها که زیاد می شود
نشان
از مشکلات پنهان دارد
و من اسیرم این روزها
و به پهنای صورتم اشک می ریزم
و سکوت می کنم
هیشکی نمی دونه
من این روزها چی می کشم
یه حرفایی
یه برخوردایی
می سوزونه می شکنه
داغون می کنه
بغض هامو قورت می دم و به بقیه راه ادامه می دم